بهاربهار، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

دختر بهاری

مینویسم برای تو زیبا بهارم

قلب

سلام بهار جونم سلام عشق مامان .....

گل دخترم حالا که تصمیم به ساختن وبلاگ برای شما گرفتیم شاید دیگه مجالی برای مرور تک تک خاطرات قبل از به دنیا اومدنت نباشه مامان، آخه میترسم خاطرات همین روزا هم یادم بره که برات اینجا تو دفتر خاطراتت یادداشت کنم بخاطر همین یه توضیح مختصری از قبل به دنیا اومدنت میدم

من(مامان ملیحه) و بابا مجید در 15/7/87 با هم نامزد شدیم و در 29/7/89 با هم ازدواج کردیم و ده یازده ماهه بعد به خواست خودمون فهمیدیم که یه فرشته داره وارد زندگیه دونفریمون میشه خیلی خوشحال بودیم مامانی ، از فردای روزی که متوجه شدم که باردار هستم مشغول به کار شدم بعنوان کارمند در یکی از اداره جات دولتی هرچند که سختی های خیلی زیادی را در این دوران با وجودی که شما توی دلم خونه کردی داشتم اما همچنان خوشحال بودم و منتظر پا گذاشتن شما فرشته ی مهربون به روی چشمهای من و بابا مجید، دوران بارداری تقریبا خوبی داشتم ،باباجون و مامان جون شما یعنی بابا و مامان مهربون و عزیز من خیلی حواسشون به من بود اخه ما چند روز در هفته اونجا میموندیم چونکه خونه ی خودمون طبقه سوم یه آپارتمانی بود که رفت و آمد برام سخت بود به اونجا. بابا جون هروز واسم آب انار میگرفتن که ببرم سرکار بخورم که شما توی دلم حالت خدای نکرده بد نشه(که البته الان بخاطر همون آب انارایی که خوردم شما الان یه تورفتگی خوشگل تو ی لپت داری قند مامانزبان) و وقتی از سر کار میومدم میرفتم خونه ی مامان جون و اون بنده ی خدا بهم میرسید ،بابا مجیدم توی همه ی  این روزا پیشم بود و مراقبم بود تا اینکه ما تصمیم گرفتیم بریم تهران و وسایل سیسمونی شمارو خرید کنیم، اما رفتن همانا و مریض شدن من همانا دیگه دوران سخت و پر استرس شروع شد من سرمای سختی خوردمو چون نمیتونستم بخاطر شما داروهای قوی بخورم که زود خوب بشم مریضیم شدت پیدا کرد و تبدیل شد به عفونت ریه و برونشیت و ازون ماجرا من تپش قلب گرفتم و دوماه تموم مریض بودم یعنی درست از 13/11/91 مریض شدم تا اولین روز عید (که همون سال عید مامان جون و باباجون بهمراه دایی محمد میخواستن تعطیلات عید را برن مسافرت به ترکیه همه چیشونم آماده بود اما بنده خداها تا آخرین لحظه بین رفتنو نرفتن بودن بخاطر حال من که با اصرار خودم اونارو راضی به رفتن کردم اما بگم که توی اون چندروز نبودنشون هم خیلی دلم گرفت و  هم یه دنیابراشون تنگ شد)... وای حتی به یاد آوردن اون روزام بغض به گلوم میاره که چقدر نگران شما بودم بقدری سرفه های سخت و شدت دار میکردم که هروز دکتر وسونوگرافی بودمو و جویای احوال شما ،دکترمو عوض کردم چون خانم دکتر قبلی فقط ناراحتیمو بیشتر میکرد و اصلا مراقبه حال روحی و جسمیه من نبود،به پیشنهاد عمه معصومه شما که مسوول بیهوشی بیمارستان مهرگان هستن دکتر آقایی رو انتخاب کردم که خیلی هم از انتخابم راضی هستم خلاصه صبح روز 18/11/91 دوباره حالم بدتر شد و تپش قلب گرفتم که به دستور خانم دکتر در بیمارستان مهرگان بستری شدم دوروزی بیمارستان بودمو و بعد ازون داروها و قرص های زیادی خوردم که حالم خوب بشه   ...وای بهار انقد روزای سختی گذروندم مامانی که بزرگ شی از هرکی بپرسی بهت میگن سرفه های وحشتناک در حد خفه شدن و همه ی اینا یه طرف و نگرانی از احوال گل دخترم  یه طرف،و اینطوری شد که شما باید 24/3/91 به دنیا میومدی اما بخاطر نمیدونم داروها بود استرس من بود فشارم یه روز رفت بالا و دکترم گفت بیا دیگه بهارو به دنیا بیاریم با این حاملگی سختی که تو پشت سر گذاشتی. شما زودتر و در تاریخ 31/2/91به دنیا اومدی و من هرچقدر که دوران بارداری سختی گذروندم بجاش روز به دنیا اومدن شما بهترین روز زندگیم شد همه چیز خوب بود از صبحش که بابا مجید 6 صبح حرکت کردن به سمت تهران برای گرفتن پکیج بند ناف رویان و تا برگشتنشون که من همراه مامان جون و باباجون رفتم بیمارستان و همه از مادرجون شما و عمه های شما تا خاله و دخترخاله و زندایی و زنموهای خودم همه بیمارستان بودن تا وقتی که رفتم داخل و عمه معصومه که قرار بود بالا سرم باشن با همکاراشون. همه چی خوب بود  تا شما گل دخترم به دنیا اومدی تا دوروز باورم نمیشد اصلا اصلا باورم نمیشد من یه موجود زنده رو 9 ماه تو وجودم داشتم حالا اون موجود زنده به دنیا اومده و پیشه منه تو بغلمه ، متاسفانه شما شیر من رو فقط 45 روز خوردی و بعد ازون شیرخشک خوردی با اینکه شیر فراوونی داشتم اما شما بدقلقی کردی و شیطون بلا شیر مامانو نخوردی بگذریم روزا گذشت و شما هروز شیرین تر و شیطونیات بیشتر ، شما 4 ماهگی سینه خیز رفتی، 6 ماهگی چهار دست و پا و یازده ماهگی راه افتادی همه چیزت زودتر از همسالای خودت بود و البته چون جنب و جوش زیادی داری هرچیزی هم که میخوری از شیر تا غذا همرو میسوزونی مادرچشمک با اینکه نی نی ظریف و خوشگلی هستی اما بسیار باهوش و سرحال هستی

بعد از 6 ماه مرخصی که برگشتم سرکار شما موندی پیش مامان جون تا همین امروز و انقد به مامان جون وابسته شدی که گاهی وقتا میگم بهت بهار من مامانتما اون مامان جونه

ما تولد یکسالگی شمارو با تم زنبوری شیک و مفصل برگزار کردیم خیلی خوشگل شدی گل دخترم لباس زنبوری پوشیدی و دوتا بال خوشگل پشت سرت  وای ماه شدی مامانی ،امسال سال اول تولدت خانواده بابامجید یعنی آقا جون و مادر جون و عمه ها و عموهات مهمان ما بودن و از خانواده من هم باباجون و مامان جون و دایی جون شما و من هم خاله و دایی و دختر خاله های خودم رو گفتم که جمعا شدیم 34 نفرکه اگه شد توی یه پست دیگه عکسای تولدتو میزارم

این بود یه توضیح خیلی خیلی کوچولو از یکسال قبل از به دنیا اومدنت تا امروز... امیدوارم که همیشه شاد باشی نازنینیم

 

بدون عنوان

سلام بهار خانم.عشق مامان قربونت برم شما یه روز جمعه با کلی ذوق و اصرار از بابا خواستی که شمارو به آتشنشانی ببره. بابا مجید هم شمارو بردن و مثه اینکه اونجا کلی هم به شما خوش گذشتهوامام هرچقدر  که آقایون آتشنشانی از شما خواستن که بری پیششون و باهاشون عکس بندازی نرفتی! ...
29 دی 1393

افطار خونه ی آقا جون

 افطار خونه ی آقا جون و مادر جون(توی حیاط خونه )- برای شما بچه ها سفره ی جدا پهن کردیم که راحت باشید-شما که چیزی نمیخوردی و همش شیطونی میکردی از راست سارا جون دختر عمه بهار- آقا عطا پسر عموی بهار- پریماه جون و پرنیا جون  دختر عموهای بهار- و بهار خانم   ...
16 آبان 1393

بدون عنوان

سلاااام دختر خوشگلم. تو این روزا داری بهترین لحظاتمونو درست می کنی. من و مامان خیلی دوست داریم. وقتی شیرین زبونی و حرف زدناتو شروع می کنی فقط می خوام بمیرم برات انقد که دوست داشتنی و بامزه صحبت می کنی. عکسای زیر یه روز جمعه اس که سه تایی رفتیم شهر بازی قلعه سحرآمیز که یادمه خیلی بهت خوش گذشت. ...
16 آبان 1393

بدون عنوان

سلام دختر گلم. اول یه معذرت خواهی واسه اینکه من و بابا مجید یه مدت طولانی به وبلاگ شما سر نزدیم. اما امروز فرصتی شد تا الان که شما داری کنار ما بازی میکنی و حسابی شیطونی! ما یک سری از عکس های شمارو از تولد تا امروزت میزاریم توی این دفتر خاطرات قشنگت. البته کلی عکس داشتی که تعدادی رو جدا کردیم. دوستتت داریییییییییم یه عالمه                                                     ...
16 مرداد 1393

این روزها ....

سلام سلام سلام به گل دختر ناز مامانی دخت نازم شرمندم که یه مدتی نتونستم بیام و از شما بنویسم.بهار خوشگلم امروز 18/6/92 هستش و دوهفته ی آینده برامون ایشالا پراز روزای خوبه .کلی عروسی دعوتیم ببینم چی میکنی شیطون بلا باید کلی برقصی و مثه همیشه شادی کنی اما ازت یه خواهشیم دارم که جیگر طلا لطفا یه کم شیطونیتو کم کن قربونت برم ایشالا که این روزا حالتم بهتر بشه اخه بس که میوه دوست داری و میخوری شکمت که میدونی چی میشه ...  اره بهارناز خانم. بهار اینروزا یهویی همچین میای یهو خودتو میندازی بغلم و محکم منو میگیریو انقد بوس میکنی که نمیدونی انگار دنیارو بهم میدن از خوشحالی.تو خیلی شیرینی مامان.ایشالا که خدا خودش حفظت کنه.  بیشتر از هم...
18 شهريور 1392

بدون عنوان

سلام عشق من ... سلام ناردونه من سلام شیطون بلا... بهار جونم انقد این روزا خواستنی شدی که کلمه ها قاصرن که وصف ذوق و شوقمونو از وجود تو توی زندگیمون بدن.. وای مامانی داریم هروز از رقصیدنای خیلی خوشگلت فیلم و عکس میگیریم و میبینم و انقد میخندیم که حد و اندازه نداره اخه شما هرجا که میریم مجلسو با رقصیدناتو و دست زدنای شیرینت گرم میکنی و همه رو میخندونی.ماشاالله هزار ماشالله انقد که شما باهوشی هرکس به ما میرسه میگه بهار خیلی بیشتر از سنش میدونه و من تو دلم مثه همیشه هزاربار خداروشکر میکنم که شما سالمی و انقد سرحال و باهوش دیروز یعنی جمعه 28/4/92 منو شما و بابا مجید رفتیم یه جایی واسه اولین بار... اگه گفتی ؟ اره مامانی رفتیم آرایشگاه مردو...
29 تير 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر بهاری می باشد